محسن مطلق دانشآموز بود که به جبهه رفت و دفاع از میهنش را به مدرسه ترجیح داد. او در این کتاب از رزم در عملیاتها و احوالات پشت جبهه و اردوگاهها نوشته است. کتاب با تشکیلشدن دوبارۀ «گردان کمیل»، بعد از انحلالش، آغاز میشود و سپس با شرح راز و نیازها، مناجاتها، شهادتها و اوضاع رزمندگان آن ادامه پیدا میکند. یکی از ویژگیهای نثر مطلق توجه او به جزئیات است. او با دقت توانسته فضای شاد و شوخیهای رزمندگان را در کنار عبادتها و تهجدهای شبانۀ آنان و از طرف دیگر عزاداریهای آنان را به خوبی نشان دهد. خاطرات او از جهت ضبط ادبیات شفاهی رزمندگان نیز بسیار غنی است. سوزناکترین صحنههای کتاب زمانی است که مطلق در خط اول نبرد مبارزه میکند و شهادت دوستانش را در کنارش توصیف میکند که چطور یکبهیک بر خاک میغلتند و بعد هم از دلتنگی خود برای آنان و از آرزویش برای پیوستن به آنان مینویسد.محسن مطلق دانشآموز بود که به جبهه رفت و دفاع از میهنش را به مدرسه ترجیح داد. او در این کتاب از رزم در عملیاتها و احوالات پشت جبهه و اردوگاهها نوشته است. کتاب با تشکیلشدن دوبارۀ «گردان کمیل»، بعد از انحلالش، آغاز میشود و سپس با شرح راز و نیازها، مناجاتها، شهادتها و اوضاع رزمندگان آن ادامه پیدا میکند. یکی از ویژگیهای نثر مطلق توجه او به جزئیات است. او با دقت توانسته فضای شاد و شوخیهای رزمندگان را در کنار عبادتها و تهجدهای شبانۀ آنان و از طرف دیگر عزاداریهای آنان را به خوبی نشان دهد. خاطرات او از جهت ضبط ادبیات شفاهی رزمندگان نیز بسیار غنی است. سوزناکترین صحنههای کتاب زمانی است که مطلق در خط اول نبرد مبارزه میکند و شهادت دوستانش را در کنارش توصیف میکند که چطور یکبهیک بر خاک میغلتند و بعد هم از دلتنگی خود برای آنان و از آرزویش برای پیوستن به آنان مینویسد.محسن مطلق در همان روزهای جنگ ایران و عراق بهروشنی و بدون حاشیه واقعیاتی را که در جبهه میگذشته روایت کرده و توانسته در این کتاب شرایط روحی و روانی رزمندگان ایرانی را به تصویر بکشد و از این جهت برای پژوهشهای جامعهشناختی بسیار کارآمد است. برای مثال اریک بوتل، محقق انجمن ایرانشناسی فرانسه، در نوشتن رسالۀ خود دربارۀ بررسی انسانیشناختی و جامعهشناختی مفهوم شهادت بر مبنای آثار ادبی جنگ، به این کتاب هم توجه خاصی داشت.این کتاب در بخش «خاطرات» در جشنوارۀ «20 سال ادبیات پایداری» در سال 1379 توانست رتبۀ دوم را کسب کند.
ندایی آمد از سوی پروردگار: «فاخلَع نعلیک، إنک بالوادِ المقدس طُوی» کفشهایت را درآور، اینجا وادی مقدس طوی است. ای موسی، اینجا وادی مقدس است.ندایی آمد از سوی پروردگار: «فاخلَع نعلیک، إنک بالوادِ المقدس طُوی» کفشهایت را درآور، اینجا وادی مقدس طوی است. ای موسی، اینجا وادی مقدس است.نویسندۀ کتاب «پابرهنه در وادی مقدس» جبهههای جنگ ایران را همان وادی مقدس،سرزمین طوی، دانسته است، جایی که باید همانند سرزمین طوی کفش از پا درآورد، درست مانند شهید سید حمید میرافضلی، یعنی کسی که این کتاب دربارهاش نوشته شده است، کسی که عادت داشت بدون کفش روی خاکو سنگ جبههها قدم بردارد. او در ابتدای جنگ عضو ستاد چریکی شیخ هادی بود. معروف است سروکلۀ او هرجا که خبری از عملیات بود پیدا میشد. فرقی نمیکرد در جبهههای غرب باشد یا جنوب، درهرصورت با موتوری که داشت خودش را میرساند. در عملیات والفجر4 به سختی مجروح شد. به همین دلیل او را فرستادند شهر اما همینکه کمی حالش بهتر شد برگشت جبهه آن هم برای "شناسایی". میرافضلی در عملیاتهای شناسایی هم ید طولایی داشت. وقت زیادی را برای شناسایی منطقۀ هورالعظیم پیش از عملیات خیبر گذاشت و مدتها در آبهای سرد منطقه به گشتزنی پرداخت. همین هم باعث بهوجودآمدن دردی در پایش شد که تا آخر عمر همراهش بود. در عملیات خیبر ازآنجا که منطقه را خوب میشناخت، نیروها را همراهی میکرد و در همین عملیات هم شیمیایی شد و نهایتا وقتی که ترکِ شهید همت سوار موتور شده بود، گلولۀ تانکِ عراقی هر دو را به شهادت رساند. جنازهاش را که برای دفن به رفسنجان آوردند، جمعیت انبوهی جنازهاش را تا گلزار شهدا تشییع کردند.این کتاب به خوبی توانسته داستان یکی از مخلصترین نیروهای نظامی ایران را در جنگ به تصویر بکشد، کسی که در نوجوانی نسبتی با مذهب نداشت اما تغییر کرد و در جنگ تبدیل به یکی از فرماندهان شد و حتی هر وقت که به شهرش برمیگشت هم دنبال این بود که افراد بیشتری را برای جنگیدن جذب کند.
«فقط تو میتوانی به آنها کمک کنی. آزادت میکنم که بروی. به آنها بگو ما مردم بدی نیستیم، اما از خاکمان نمیگذریم. شهر را پس میگیریم اما نمیخواهیم خونینشهر شود.... برو به آنها بگو تسلیم شوند و به هر حال، این خیلی بهتر از مردن است. همین!» هنوز ترجمۀ حرفهایش تمام نشده بود که سرنیزهاش را درآورد و به سوی اسیر عراقی رفت. چشمهای او از وحشت گرد شد. حسین جلو رفت و بند پوتینی را که دور دستهای او با گرههای کور بسته شده بود، برید. عراقی به دستش نگاه کرد و به حسین، که حالتی جدی اما تشویقکننده داشت. اسیر عراقی لبهای خشک داغمهبستهاش را چند بار آرام به هم زد. انگار برای گفتن حرفی تردید میکرد. بعد از چند لحظه، شمرده و آرام پرسید: «تو کی هستی؟»«فقط تو میتوانی به آنها کمک کنی. آزادت میکنم که بروی. به آنها بگو ما مردم بدی نیستیم، اما از خاکمان نمیگذریم. شهر را پس میگیریم اما نمیخواهیم خونینشهر شود.... برو به آنها بگو تسلیم شوند و به هر حال، این خیلی بهتر از مردن است. همین!» هنوز ترجمۀ حرفهایش تمام نشده بود که سرنیزهاش را درآورد و به سوی اسیر عراقی رفت. چشمهای او از وحشت گرد شد. حسین جلو رفت و بند پوتینی را که دور دستهای او با گرههای کور بسته شده بود، برید. عراقی به دستش نگاه کرد و به حسین، که حالتی جدی اما تشویقکننده داشت. اسیر عراقی لبهای خشک داغمهبستهاش را چند بار آرام به هم زد. انگار برای گفتن حرفی تردید میکرد. بعد از چند لحظه، شمرده و آرام پرسید: «تو کی هستی؟»جواب داد: «حسین، حسین خرازی، فرمانده تیپ اصفهانیها».***«شما فرمانده را میشناسید؟» مجموعۀ 9 داستان کوتاه دربارۀ شهید سرلشکر حسین خرازی، فرمانده ایرانی در جنگ با صدام است؛ فرمانده محبوبی که با یک دست میجنگید. این کتاب که مخاطب اصلی آن نوجوانان هستند، تاکنون در ایران بیش از ده بار با شمارگانی بیش از صدهزار نسخه منتشر شده است.
فرشته و منوچهر، هر دو انقلابی شده بودند. در گیرودار تظاهرات پیش از انقلاب و جنگهای خیابانی روزهای پیروزی انقلاب با هم آشنا شدند. چیزی از انقلاب نگذشته بود که منوچهر آمد به خواستگاری فرشته؛ فرشته که از همان روزهای انقلاب منتظر منوچهر بود.فرشته و منوچهر، هر دو انقلابی شده بودند. در گیرودار تظاهرات پیش از انقلاب و جنگهای خیابانی روزهای پیروزی انقلاب با هم آشنا شدند. چیزی از انقلاب نگذشته بود که منوچهر آمد به خواستگاری فرشته؛ فرشته که از همان روزهای انقلاب منتظر منوچهر بود.اما منوچهر مرد جنگ بود. رفت جنگ. جنگ که تمام شد، تمام تنش پر از ترکش بود و سلولهایش شیمیاییشده! «بعد از جنگ و فوت امام، زندگی آدمهای جنگ وارد مرحلۀ جدیدی شد. نه کسی آنها را میشناخت، نه آنها کسی را میشناختند. منوچهر میگفت: کسی که باهاش تا دیروز توی یک کاسه آبگوشت میخوردیم، حالا که میخواهیم برویم توی اتاقش، باید از منشی و نماینده و دفتردارش وقت قبلی بگیریم!» اما منوچهر و فرشته نمیخواستند اینطور زندگی کنند. نمیتوانستند. منوچهر اصلا دنبال ثبت مدارک حضورش در جبهه و گرفتن مزایایش نشد. اما روز به روز حالش بدتر میشد. به خاطر بمبهای شیمیایی سرطان همۀ تنش را گرفته بود. منوچهر میگفت تنها چیزی که مانع شد که شهید شوم، دلبستگی به تو بوده فرشته! ده سال دیگر هم منوچهر و فرشته عاشق هم بودند، در تکتک لحظات. فرشته ده سال از منوچهر پرستاری کرد. اما دیگر بدن منوچهر جای سالمی برای زندهماندن نداشت. منوچهر فقط درد میکشید و عاشقانه فرشته را نگاه میکرد. اما فرشته خودخواه شده بود. منوچهر را برای خودش نگه داشته بود. حاضر شده بود بدترین دردها را بکشد، ولی بماند. آخر دیگر تاب نیاورد، دستش را بالا آورد و گفت: «خدایا، من راضیام به رضای تو. دلم نمیخواهد منوچهر بیشتر از این درد بکشد.»«مشتاق بوی خاک» روایت زندگیِ عاشقانۀ یکی از جانبازان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است که مملو است از درد و رنج و همراهی و دلنکندن. این کتاب یکی از پرفروشترین کتابهای جنگ در ایران است که تاکنون بیش از 110هزار نسخه و 20 بار چاپ شده است.
پیرزن گفت: «جهیزیۀ دخترم تو زیرزمین مانده. با بدبختی جمع کردمش.» مهدی به دوستانش گفت: «یاالله، بیایید جلوی در خانه سد درست کنیم.. زود باشید.» راه آب را بستند که سیل نتواند به خانه پیرزن نفوذ کند. مهدی به کوچه دوید و وانت آتشنشانی را پیدا کرد و به طرف خانۀ پیرزن آورد. چند لحظۀ بعد، شیلنگ پمپ در زیرزمین فرو رفت و آب مکیده شد. مهدی غرق گل و لای بود. پیرزن گفت: «خیر ببینی پسرم... یکی مثل تو کمکم میکند... آنوقت شهردار ذلیلشده از صبح تا حالا پیدایش نیست. مگر دستم بهش نرسد...» مهدی خانۀ پیرزن را مرتب کرد و وقتی دید گروههای امدادی دارند پتو و پوشاک و غذا را بین سیلزدهها تقسیم میکنند، از پیرزن خداحافظی کرد. پیرزن گریهکنان دست به آسمان بلند کرد و گفت: «پسرم خیر از جوانیات ببینی. خدا از تو راضی باشد. خدا بگویم این شهردار را چه کند! کاش یک جو از غیرت و مردانگی تو را داشت!» مهدی از خانه بیرون رفت. پیرزن همچنان او را دعا و شهردار را نفرین میکرد و نمیدانست این دو، یک نفرند!پیرزن گفت: «جهیزیۀ دخترم تو زیرزمین مانده. با بدبختی جمع کردمش.» مهدی به دوستانش گفت: «یاالله، بیایید جلوی در خانه سد درست کنیم.. زود باشید.» راه آب را بستند که سیل نتواند به خانه پیرزن نفوذ کند. مهدی به کوچه دوید و وانت آتشنشانی را پیدا کرد و به طرف خانۀ پیرزن آورد. چند لحظۀ بعد، شیلنگ پمپ در زیرزمین فرو رفت و آب مکیده شد. مهدی غرق گل و لای بود. پیرزن گفت: «خیر ببینی پسرم... یکی مثل تو کمکم میکند... آنوقت شهردار ذلیلشده از صبح تا حالا پیدایش نیست. مگر دستم بهش نرسد...» مهدی خانۀ پیرزن را مرتب کرد و وقتی دید گروههای امدادی دارند پتو و پوشاک و غذا را بین سیلزدهها تقسیم میکنند، از پیرزن خداحافظی کرد. پیرزن گریهکنان دست به آسمان بلند کرد و گفت: «پسرم خیر از جوانیات ببینی. خدا از تو راضی باشد. خدا بگویم این شهردار را چه کند! کاش یک جو از غیرت و مردانگی تو را داشت!» مهدی از خانه بیرون رفت. پیرزن همچنان او را دعا و شهردار را نفرین میکرد و نمیدانست این دو، یک نفرند! «دعا و نفرین بر آقای شهردار» مجموعۀ 11 داستان کوتاه مستند دربارۀ مهدی باکری، جوان انقلابی و سپس فرمانده نیروهای ایرانی در مقابل رژیم بعثی عراق است. این کتاب که داوود امیریان، نویسندۀ مشهور ایرانی در حوزۀ ادبیات نوجوانان آن را نوشته، تاکنون در ایران بیش از 15 بار در بیش از صدهزار نسخه منتشر شده است.
سید محمدعلی رحیمی فعالیتهای فرهنگی خود را پیش از انقلاب آغاز کرد. اما برنامهاش از همان موقع مشخص بود. بههمیندلیل هم برای مریم قاسمی پیش از ازدواج شرط میگذارد که او را در سفر به خارج ایران برای ادامۀ کارهای فرهنگیاش همراهی کند. اولین مأموریتش کارکردن در «خانۀ فرهنگ» دهلی و همزمان تحصیل در دانشگاه آنجاست. جالب اینجاست که تا مدتها حقوقی هم نمیگرفت و با پول اسبابشان، که در ایران فروخته بودند، بهسختی گذران میکردند. آنجا برنامههایی خاصِ کودکان، تئاترهای هنری-انقلابی و همایشهای مختلف اجرا میکرد که برای مردم هند بسیار جذاب بود. همین سالهاست که خبر شهادت گنجی، رایزن فرهنگی ایران در لاهور پاکستان، به گوشش میرسد اما شاید هیچوقت فکر نمیکرد که دست روزگار سرانجامی مانند گنجی برایش رقم خواهد زد.سید محمدعلی رحیمی فعالیتهای فرهنگی خود را پیش از انقلاب آغاز کرد. اما برنامهاش از همان موقع مشخص بود. بههمیندلیل هم برای مریم قاسمی پیش از ازدواج شرط میگذارد که او را در سفر به خارج ایران برای ادامۀ کارهای فرهنگیاش همراهی کند. اولین مأموریتش کارکردن در «خانۀ فرهنگ» دهلی و همزمان تحصیل در دانشگاه آنجاست. جالب اینجاست که تا مدتها حقوقی هم نمیگرفت و با پول اسبابشان، که در ایران فروخته بودند، بهسختی گذران میکردند. آنجا برنامههایی خاصِ کودکان، تئاترهای هنری-انقلابی و همایشهای مختلف اجرا میکرد که برای مردم هند بسیار جذاب بود. همین سالهاست که خبر شهادت گنجی، رایزن فرهنگی ایران در لاهور پاکستان، به گوشش میرسد اما شاید هیچوقت فکر نمیکرد که دست روزگار سرانجامی مانند گنجی برایش رقم خواهد زد.بعد از بازگشت به ایران و انجام چندین مأموریت به افغانستان و کشورهای آفریقایی (غنا، توگو، نیجریه و ...) سرانجام آخرین مأموریت او ابلاغ میشود، رایزنی فرهنگی در مولتان پاکستان. او یکتنه به رایزنی فرهنگی رونق میدهد، 18 ساعت در شبانهروز کار میکند. رونق و جمعیت و تأثیرگذاری برنامههایش خشم لشکر جهنگوی را برمیانگیزد، لشکری که اصلا برای دشمنی با شیعیان ایجاد شده بود. چندین بار رحیمی را تهدید میکنند اما باز هم رحیمی، با تمام توان، به فعالیتهایش ادامه میدهد تا آنکه صبر لشکر جهنگوی تمام میشود. در عملیاتی خونین به رایزنی فرهنگی حمله میکنند و رحیمی را با هفت نفر از همکاران پاکستانیاش به شهادت میرسانند. رحیمی برای وحدت شیعه و سنی تلاش بسیاری میکرد، در همۀ کارها روی اشتراکهای اهل سنت و شیعیان تمرکز میکرد تا از هرگونه اختلاف و تفرقه دوری کرده باشد. برای انجام این کار خواب و خوراک نداشت تاحدیکه دیدن چند ساعتۀ او برای خانوادهاش اتفاقی غیرمنتظره بود. بااینحال سعی میکرد که هر چندهفته یکبار برنامهای ویژه برای خانوادهاش داشته باشد. علاقۀ بین پدر و فرزندانش و رابطۀ آنان از صحنههای جذاب کتاب است.زینب عرفانیان، نویسندۀ کتاب، یک سال وقت گذاشت تا بتواند مصاحبههایی را که با همسر رحیمی، قاسمی، انجام داده بود پیاده و با استفاده از تکنیکهای داستاننویسی به کتاب «رسول مولتان» تبدیل کند، روایتی پرکشش از مردی جهانوطن که بیوقفه کار میکرد تا مسلمانان سراسر دنیا، شیعه و سنی، زندگی بهتری داشته باشند.
آیتالله خمینی که بعدها در ایران و جهان اسلام به عنوان «امام» شناخته شد، نخستین رهبر دینی مسلمان بود که توانست یک نظام پادشاهی را، که تماما تحت حمایت بزرگترین قدرتهای جهان بود، با برپایی یک انقلاب بزرگ مردمی، ساقط کند و یک حکومت دینی را بسازد؛ آنهم در قرن بیستم و زمانی که بسیاری از اندیشمندان دیگر هرگونه کارکرد اجتماعی دین را مطلقا منتفی و غیرممکن میدانستند. امام خمینی حرکت انقلابیاش را در سال 1342 با یک سخنرانی تند علیه شاه پهلوی آغاز کرد، سخنرانیای که منجر به مدتی بازداشت او و کشتار جمع کثیری از مردم شد و 15 سال بعد در سال 1357 نتیجه داد. اما امام خمینی که در سال 42 پیرمردی تقریبا 60 ساله بود، تا پیش از آن کجا بود و چه کرده بود؟ آیا تنها مثل دیگر روحانیون در حوزههای عملیه تحصیل و تدریس کرده بود و فعالیت سیاسیای نداشت؟ کودکی او مصادف با انقلاب مشروطه و جوانیاش همزمان با جنگ جهانی اول بود. آیا او از آغاز دوران تحصیلش مواضع سیاسی نداشته است؟کتاب «زندگینامۀ سیاسی امام خمینی» کتابی تحلیلی است دربارۀ جنبۀ سیاسی و پنهان زندگی امام خمینی پیش از آغاز انقلاب اسلامی. این کتاب به دست یکی از مشهورترین پژوهشگران تاریخ ایران، آقای دکتر محمدحسن رجبی دوانی، نوشته شده است و یکی از مهمترین منابع تحقیق دربارۀ تاریخ انقلاب اسلامی و شخصیت امام خمینی (ره) است.
موصل شهری است در شمال عراق، با گرمای بیامان تابستان و سرمای سخت زمستان. موصل زندانهای مشهوری دارد؛ قلعههایی بزرگ با برجهای بلند و قطور، جوری که اگر در میان دیوارها محصور باشی اصلا حتی نمیتوانی فکر کنی که دنیایی پشت این دیوارها وجود دارد. اما علی، محمود، مجید، سجاد، رسول، حسن، روحالله و خیلیهای دیگر نزدیک به ده سال آنجا زندگی کردند و دوام آوردند. زندگی در اسارت خیلی دشوار است، اما زیر شکنجه غیرقابل تحمل میشود؛ شکنجههایی هرروزه که خیلی وقتها در تنها ساعات خروج از انفرادی اتفاق میافتد؛ جایی که انسان هرلحظه بین مرگ و زندگی معلق میماند. اما این آدمها در این شرایط ماندند و مقاومت کردند و سعی کردند زندان را، حتی سلولهای انفرادی را، جایی برای رشد و پیشرفت خودشان کنند. توی اردوگاهها مخفیانه برای هم انواع کلاسهای آموزشی را ایجاد کردند، شروع کردند به تقسیم کارها و تولید و خرید و فروش با نگهبانان. در سلولهای انفرادی تا جایی که میشد سعی میکردند با هم به زبان مورس حرف بزنند. با هم هماهنگ میکردند که همگی اعتصاب غذا کنند تا حکومت صدام مجبور شود اسرای زن را به صلیب سرخ معرفی کند. اگر هم نظارتها بیشتر میشد و نمیتوانستند به هم پیغام بدهند، شروع میکردند با خودشان و موشهای در و دیوار سلولشان حرف میزدند تا حافظهشان از دست نرود. «هفت روایت از موصل»، مجموعۀ خاطرات هفت نفر از اسرایی است که در جنگ تحمیلی صدام علیه ایران، اسیر شدند و سالهای زیادی را در اسارت گذراندند. این کتاب چیزهایی را برای ما روایت میکند که نه تنها صلیب سرخ، بلکه هیچ رسانهای راه پیدا نکرده بود تا ببیند و بشنود.
غاده یک دختر نازپروردۀ لبنانی بود، از خانوادهای ثروتمند و متجدد؛ دختری روشنفکر که در روزنامهها علیه جنگ، شعر و مقاله مینوشت. از همۀ مردان جنگ بدش میآمد. غاده اما نقاشیهای چمران را میپسندید. نقاشیهای علیه جنگ ، دعوتی بود به آرامش، به خلوت، به صلح. اما چمران به چیز دیگری شهرت داشت. چمران مدیر مدرسۀ شیعیان جنوب لبنان بود، و در زمان جنگ داخلیِ لبنان، این به معنیِ فرماندهی نظامیِ شیعیان بود! چمران باید هم از بچههای مدرسه دفاع میکرد و هم از مردم. در همین لبنان بود که با غاده آشنا شد. غاده عاشق تابلوی شمع چمران شده بود. کمکم شمع چمران شد خودِ چمران. آخر چمران به شمعش بیشباهت نبود. هردو میسوختند و اطرافشان را روشن میکردند و فرق میان نور و ظلمت را نشان میدادند. «غاده با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بود. حجاب درستی نداشت اما دوست داشت جور دیگری باشد. دوست داشت چیز دیگری ببیند غیر از این بریزوبپاشها و تجملها... او از این خانه که یک اتاق بیشتر نیست و درش همیشه به روی همه باز است خوشش میآید. بچهها میتوانند هر ساعتی که میخواهند بیایند تو، بنشینند روی زمین و با مدیرشان گپ بزنند. مصطفی از خود او هم در همین اتاق پذیرایی کرد و غاده چقدر جا خورد وقتی فهمید باید کفشهایش را بکند و بنشیند روی زمین! به نظرش مصطفی یک شاهکار بود، غافلگیرکننده و جذاب.» چمران به خواستگاریِ غاده آمد، اما مگر دختر ثروتمند لبنانی میتواند زن یک چریک آوارۀ شاعرمسلک شود؟ این تازه اول قصه است. زندگیِ عاشقانۀ غاده و چمران زیر سایۀ جنگ داخلی لبنان ادامه دارد تا زمانی که انقلاب اسلامی پیروز میشود، مصطفی به ایران میآید و غاده هم به دنبال او. اما این بار چمران وزیر دفاع ایران است مقابل نیروهای گروهکهای تجزیهطلب و بعد هم ارتش بزرگ صدام. و در تمام این هیاهوها غاده کنار چمران زندگی میکند و رشد میکند تا روزی که چمران زیر خمپارهها به شهادت میرسد و شبی که غاده سر بر سینۀ جسد چمران تا صبح میگرید. فردا که مردم شهید چمران را تشییع میکنند، غاده مطلقا هیچ چیز ندارد! غاده میداند که چمران هم چیزی از دنیا نداشت، اما آنچه به او داد یک دنیا بود! "دلتنگ چمرانم" خاطرات غاده جابر از چهار سال زندگی با چمران است که ذیل مجموعۀ hero’s helpmate منتشر شده است.
مردم ایران بارها در تصویر تشییع جنازۀ شهدا زنی جوان را دیده بودند که پیشاپیش همه قدم میزد و شعار میداد. اما یک بار برخلاف همیشه لباسی سفید همچون عروسان بر تن کرده بود. بعدا مردم فهمیدند که این بار، شهید همسر آن زن بوده و آن زن فهیمه باباییانپور نام دارد، دبیر دبیرستانهای تهران. نامههای فهیمه، کتابی است که از نامههای او به همسرش در زمان جنگ ایران و عراق گردآوری شده است. فهیمه تصور سنتی و کلیشهای از زن سنتیِ مسلمان، زنِ احساساتی و خانهنشین و وابسته را میشکند. او همسرش را به حضور در جبهههای جنگ فرامیخواند، در نامههایش اعمال دینی را به او یادآوری میکند، گویی که معلمی است برای همسرش، و خود نیز در مدارس و مساجد تهران حضوری فعال دارد، درس میخواند، تدریس میکند، سخنرانی میکند و به پشتیبانیِ جنگ کمک میکند. این کتاب در ایران یکی از پرفروشترین کتابهای حوزۀ جنگ تحمیلی بوده و هست و برای سالهای بسیاری فهیمه معرف زن انقلابی در جمهوری اسلامی شناخته میشده است. کتاب سه بخش دارد؛ نه نامۀ فهیمه به غلامرضا، همسرِ رزمندهاش؛ هشت نامۀ غلامرضا به فهیمه که حاوی اطلاعاتی از جبهههای جنگ و همچنین احساسات او نسبت به فهیمه است؛ و اما بخش سوم، که مربوط به زمانی است که فهیمه چندسال پس از شهادت غلامرضا به همسریِ برادرِ کوچکِ او، علیرضا که یک روحانیِ شیعه است درمیآید و او را هم تشویق میکند که به جبهههای جنگ برود؛ بخش سوم 18 نامه از فهیمه به علیرضا را دربردارد